ميل بزنيد

اينارو ببينيد  

 

Home

Archive

<< current
 


stats


یکشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۲

اگه اين همه مسئوليت رو قبول نكرده بودم الان اينجا نبودم...

جمعه، دی ۰۵، ۱۳۸۲


اينجا ارگ بم بوده ولي حالا...

یکشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۲

پاييز قشنگ ترين فصل ساله،
بازم خوبه كه بعدش تابستون نيست.
اين پاييز هم با تموم خاطرات خوبش خيلي سخت گذشت...

در زندگي دردهايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد.
اين دردها را نمي شود به كسي اظهار كرد،
چون عموما عادت دارند كه اين دردهاي باور نكردني را به فكر، و اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند...

پنجشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۲

يسنا، هات51
انجام هر كاري به كام ماست،
چرا كه پذيرفتيم از راستي،
خشت اول دنيا را بنا نهيم.
به آرامش و آموزش از هر شبي مي توان گذشت،
پس انذيشه‌ ها را با كج انذيشان مفرساييد.

دوشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۲

بهترين دوست اوني كه بتوني باهاش روي يه سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي، حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي

شنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۲

امروز تولد اين وبلاگه،
يك سال پيش با اين پست شروع كردم:


جمعه، آذر ۲۱، ۱۳۸۲

اين بازي هاي علي دايي آدمو ياد سال آخري كه تو پرسپوليس بازي مي كرد(قبل از رفتن به السد) ميندازه، اگه يادتون باشه تو 22 بازي 23 تا گل زد و آقاي گل ليگ ايران شد

جمعه ها خون جاي بارون مي چكه...

سه‌شنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۲

قدر زر زرگر شناسد قدر داف ...

دوشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۲

8روز، 3 باخت با اختلاف 2 گل
معركه هست

جمعه، آذر ۱۴، ۱۳۸۲

اينم قرعه كشي مسابقات مقدماتي جام جهاني 2006 آلمان


وسوسه
خيلی وقته تو نختم. بدجور وسوسه ام میكنی. آه !!! بالاخره به دام ميندازمت. دلم ميخواد بهت حمله كنم و پرتت كنم تو تخت خواب. ميدونم كه توان مقاومت در مقابلم رو نداری. تا بهت دست بزنم سست ميشی و خودت رو در اختيارم قرار ميدی. اونوقت بلايی سرت ميارم كه آه و ناله ت به هوا بلند شه. تمام تنت خيس عرق شه و به نفس نفس بيفتی. از حالا ميتونم مجسم كنم كه بدنت از حرارت گر گرفته ميلرزی و ملافه رو چنگ ميندازی....صبح روز بعد روی تمام بدنت اثر بوسه های داغم به جا مونده. وای اگه دستم بهت برسه.......
دوستدارت آبله مرغون.

دوشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۲

براي ترك عادت هاي بد انگيزه هاي خوب مي خواد

شنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۲

زمانهايي مي رسه
مي سازيم
قايق مي سازيم
قايقي مي سازيم
كه حتي تو روياهامونم جرات سوار شدنشو نداريم
من يه قايق ساختم كه مي خوام سوارش شم

جمعه، آذر ۰۷، ۱۳۸۲


اولين جشنواره بين المللي وب، وپ، و نشريات الكترونيك
روتوشباشي هم بيكار نبوده.

پنجشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۲

...
اي تو تنها خوب دنيا
بي تو من تنهاترينم
با تو مثل يك ستاره
بي تو من خاك زمينم

سه‌شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۲

زماني كه دست زندگي سنگين و شب بي‏ ترانه است, هنگام عشق و اعتماد است. و دست زندگي چه سبك مي‏شود، و شب چه پرترانه, آن گاه كه به همه عشق مي‏ورزيم و اعتماد داريم. آن گاه، همه چيز سبك‏ تر مي‏شود و ترانه ‏ها از ميان تاريكي برمي‏خيزند.
جبران خليل جبران

جمعه، آبان ۳۰، ۱۳۸۲


ساعت مخصوص هواشناسي

اعتماد بنفس...

چهارشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۲


محمدعلي فلاحتي نژاد اولين مدال طلاي ايران را در هفتادوسومين دوره‌ي مسابقات جهاني وزنه‌برداري در كانادا به ارمغان آورد.
محمد علي فلاحتي نژاد، در بين ‌٣٨ وزنه‌بردار دسته‌ي ‌٧٧ كيلوگرم در جايگاه نخست قرار گرفت. فلاحتي نژاد در حاليكه در حركت يك ضرب با مهار وزنه‌ي ‌١٥٥ كيلوگرمي در جايگاه هشتم ايستاده بود در حركت دو ضرب با مهار وزنه‌ي ‌٥/٢٠٢ كيلوگرمي مدال طلا را از آن خود كرد و با مجموع ‌٥/٣٥٧ كيلوگرم در صدر ايستاد. فلاحتي نژاد در اولين حركت يك ضرب خود وزنه‌ي ‌١٥٠ كيلوگرمي را به روي سر برد و در دومين حركت با مهار وزنه‌ي ‌١٥٥ كيلوگرم، در صدد به روي سر بردن وزنه‌ي ‌٥/١٥٧ كيلوگرم برآمد كه موفق نشد. وي در حركت دو ضرب در نخستين گام با مهار وزنه‌ي ‌٥/١٩٧ كيلوگرم، قهرماني خود را در اين حركت مسجل نمود. فلاحتي نژاد در دومين حركت خود وزنه‌ي ‌٥/٢٠٢ كيلوگرم را به روي سر برد و با اين حركت در مجموع در صدر جدول قرار گرفت و مدال طلا را از آن خود كرد. وي در سومين حركت دو ضرب خود وزنه‌ي ‌٥/٢١٠ كيلوگرم را انتخاب كرد كه در صورت مهار اين وزنه ركورد جهان را از آن خود مي‌كرد كه اين امر صورت نپذيرفت.

جمعه، آبان ۲۳، ۱۳۸۲



اين جزر و مد چيست كه تا ماه ميرود؟
درياي درد كيست كه در چاه ميرود؟
اين سان كه چرخ ميگذرد بر مدار شوم
بيم خسوف و تيرگي ماه ميرود
گويي كه چرخ بوي خطر را شنيده است
يك لحظه مكث كرده، به اكراه ميرود
آبستن عزاي عظيمي است كه اينچنين
آسيمه سر، نسيم سحرگاه ميرود
امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان
يا آفتاب روي زمين راه ميرود؟
در كوچه هاي كوفه صداي عبور كيست؟
گويا دلي به مقصد دلخواه ميرود
دارد سر شكافتن فرق آفتاب
آن سايه اي كه در دل شب راه ميرود
قيصر امين پور ـ 1364

چهارشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۲

داستان ديوانگي و عشق
زمانهاي قديم وقتي هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت گفت :بياييد بازي کنيمٍ ،مثل قايم باشک!
ديوانگي فريادزد:آره قبوله ، من چشم ميزارم!
چون کسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند.
ديوانگي چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد:يک..... دو.....سه!
همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي کرد.
اصالت به ميان ابرها رفت و
هوس به مرکززمين به راه افتاد
دروغ که مي گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت!
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .
آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگي همچنان مي شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....!
اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به کجا برود.
تعجبي هم ندارد قايم کردن عشق خيلي سخت است.
ديوانگي داشت به عدد100 نزديک مي شدکه عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.
ديوانگي فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام....
همان اول کار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!
بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبري نبود.
ديوانگي ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است.
ديوانگي با هيجان زيادي يک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهاي رز فرو کرد.
صداي ناله اي بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوي صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت.
شاخه ي درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگي که خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت:
حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتوني کاري بکني ، فقط ازت خواهش مي کنم از اين به بعد يارمن باش.
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يکديگر به احساس تمام آدم هاي عاشق سرک مي کشند.

دوشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۲



مي دوني...
الان وسط آسمونم
دلم مي خواد پيشم بودي...
هرچند وقتي كنارتم
حس مي كنم تو آسمونم...
عزيزم تولدت مبارك

چهارشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۲

توصيه يه بسيجي....!
خواهرم در کوچه آرايش مکن
از جوانان سلب آسايش مکن
گيسوان از روسري بيرون مريز
بر مسير ديدگان افسون مريز
خواهرم ديگر تو کودک نيستي
فاش مي گويم عروسک نيستي
خواهرم ، اين لباس تنگ چيست؟
پوشش چسبان رنگارنگ چيست؟
خواهرم اينقدر طنازي نکن!
با امور شرع لجبازي نکن
در امور خويش سرگردان مشو
لايق چشمان نامردان مشو
--------------
ادامه !!!
خواهرم ، پاچه ت چرا اينقد شده؟
راست راستي، اين تريپت بد شده !
پاچه ات ، کوتاه و برمودايي است
خشتکت چسبيده بر يک جايي است !
خواهرم ، اين خط چشم، ايراني است؟
امتدادش يک کمي طولاني است!
خواهرم گيرم که مو بر مي زني،
مو ي پا و دستها را ميکني ،
مورچه ، رو دست تو سر مي خورد !
نامزدت يا شوهرت غر(= قر؟؟) مي خورد!
زير ابروي تو اي خواهر ! کجاست؟
زير ابروي تو ، رکن دين ماست!
خواهرم ، تاتوي ابرو ميکني؟
ابرو هشتي ، شينيون مو ميکني؟
خواهرم ، مو را چرا مش مي کني؟
توي مويت هي چرا کش ميکني؟
موي تو هاي لايت و لولايت است چرا؟
پاتوقت هرشب ، کلاب نايت است چرا؟
در ادامه تحريک جنسي و براي نيفتادن در دام شيطان ، فرمايد:
خواهرم ، رنگ برنزه ، رنگ توست؟
اين دو چشمم ، يک دو ساعت ، منگ توست !
چاک مانتو ، تا لب باسن چرا ؟
بردن دل از داداش و من چرا ؟
خواهرم من ديده ام چت ميکني !
توي چت ، جلب محبت ميکني!
اين دماغ سر بالا ، از بهر کيست ؟
بهتر از من ، از برايت ، مرد نيست!
اي يقه تا چاک سينه، باز باز!
اي قشنگ و اي بلاي من ، ناناز !
آدم از ديدار تو خر ميشود
حالتش ، يک طور ديگر ميشود !!
خواهرم ، اين ريش و پشمم ، مهر تو !
برده از من ، دين و دل ، اين چهر تو !
جون من، صيغه ميشي ، با مهر کم ؟
گر بخواهي ، کل ريشم مي زنم!!!
ازدواج ، از سنت پيغمبر است
هر که اين سنت نيابد ، بس خر است !
حال کردي ، شعر و وزن و قافيه ؟
از براي من ، يه ساعت کافيه!!!!!!!

شنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۲

دل من زير بارون
يار جون جوني مو مي خواد...

پنجشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۲

چيزي که جان عشق را نجات داد !!!
روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي کردند.
شادي ،غم، غرور،عشق ،....
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت.
همه ي ساکنين جزيره قايق ها يشان را مرمت نموده و جزيره را ترک کردند.
اما عشق مايل بود تا آخرين لحظه باقي بماند. چرا که او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زيره آب فرو مي رفت عشق از ثروت ، که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به اوگفت:
آيا مي توانم با تو همسفر بشم؟
ثروت گفت:خير نمي تواني. من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.
عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امني بودکمک خواست.
عشق گفت:لطفا کمک کن و مرا با خود ببر.
غرور گفت:نمي توانم. تمام بدنت خيس و کثيف شده ، قايق مرا کثيف مي کني .
غم در نزديکي عشق بود .عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بيايم.
غم با صداي حزن آلود گفت:
آه عشق ، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم که تنها باشم.
عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد . ولي او آنقدر غرق در شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نيز نشنيد .
ناگهان صداي مسني گفت : بيا عشق ، من تو را خواهم برد .
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد که نام ياريگرش را سؤال کند و سريع خود را داخل قايقش انداخت و جزيره را ترک کرد .
وقتي به خشکي رسيدند آن مرد مسن به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد که چقدر به آن فرد مسن بدهکار است ،
چرا که او جان عشق را نجات داده بود .
عشق از علم سؤال کرد : او که بود؟!
علم گفت : او زمان است
عشق گفت : زمان؟! اما چرا به من کمک کرد ؟
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت :
زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است .


پنجشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۲

با دلی خسته در اين شهرم و دلداری نيست
غم دل با که توان گفت که غمخواری نيست

دوشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۲

هفت شهر عشق را عطار گشت
مـــــا هنوز اندر خم يك كوچه ايم


نكته:در اينجا خم همان پيچ است.
توصيه: دوستان پيچ جاي توقف نيست.

یکشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۲


شيرين عبادي، برنده جايزه صلح نوبل شد
به نظر من كه اين خانم واسه ايران بزرگترين افتخار قرن بوده، هر چند كه سعي ميشه اصلا به نظر نياد ولي...
ببينيد اسم افرادي كه اين جايزه رو گرفتن....
شخصي مثل ماندلا به خاطر 30 سال مبارزه و زندان به اين جايزه رسيده
مبلغ جايزه هم حسابي چشمگيره.... ده ميليون كرون سوئد(1.32 ميليون دلار)



رخ بنماي كه جهان در انتظار توست

چهارشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۲

تبريك به خانم مهندس مهرنوش محرابي...


هفته نيروي انتظامي مبارك!!!

یکشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۲


يه جاده...توشب...2تا خط موازي...يه موبايل كه آنتن نميده...

چهارشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۲

تبريك به علي و فرزانه ابتهاج

بالاخره وقت شد يه سري به اينجا بزنم...
تا اونجايي كه يادم مياد هميشه وقتي يه عملي ميومد سراغم كه يه پولي بگيره نميگذاشت كه بفهمم عمليه ولي چند روز پيش يكي اومد سراغم و گفت كه يه مقدار پول بده.... معتادم، مي خوام برم خودمو بسازم...

یکشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۲

بالاخره ليگ ايتاليا و اسپانيا هم شروع شد و كل كل هم شروع...

شنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۲


بلا روزگاريه عاشقيت...

دوشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۲

وقتي چيزي نباشه واسه نوشتن اين ميشه وبلاگ...

چهارشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۲


...

شنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۲


دوشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۲

پنجشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۲

تو اين مدت خيلي چيزا عوض شده
مايا كلي فعال شده و رنگ و رويي عوض كرده و دات كام شده...
وحيد هم كه به دات كام ها اضافه شده
...

تبريك به استاد...

بالاخره چشممون به جمال وبلاگمون روشن شد...
خوب چه ميشه كرد اينم از از فوائد انقلاب كردنه كه آدم الكي acount رو مصرف نمي كنه..!

سه‌شنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۲


در راستاي عدم اجازه نشر كتاب وبلاگستان شهر شيشه اي اثر وحيد قاسمي من هر چيز دولتي رو تحريم مي كنم ولي اين چيزا واسه وحيد كتاب نميشه...
شايد شانس وحيد بد بوده كه زمان انتشار كتابش خورده به سالگرد 18تير!!
و همين چيزا آدم و واسه ادامه هر كاري تو ايران سرد مي كنه


لاله و لادن درگذشتند
آدم دلش كباب ميشه ولي من بيشتر واسه اي روتوش باشي ناراحت شدم كه نتونست بيشتر از يه روز به كارهاي اخروي برسه....

دوشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۲

اين بلاگرا چي مي نويسن:
روتوش باشي: قبلا تو كار عكس بود، حالا زده تو كار كارهاي خداپسندانه!!!!!!
وحيد: هنوزم دنبال اون تيم از دسته دو فرار كردشه...
ديزي: فعلا تعطيله
عاقلانه: اونم همون عاقلانه!! مي نويسه...
سوته دل: اونم ورزشي نويس شده
شهر هشتم(دنياي موازي سابق) نبش كوچه 8: هنوز شاهد و دنبال به قول خودش شعر و عرفان ت....

شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۲

ما فعلا كارمون شده تصوير هاي بي ناموسي گذاشتن ...
اين يكي خيلي بي ناموسيه

دوشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۲

دوباره فصل امتحانات شد و اين كاراي بي ناموسي...


پنجشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۲


بدون شرح...

خدايا
به جزاي كدام گناه كبيره مرا مستحق چنين مي داني،
آخه يكي نيست بگه: كه نونت نبود، آبت نبود ، اين ديگه...
مثه آدم درستو مي خوندي ...
اين ديگه چي بود كه سر پيري بري سر كلاس يه فسقل بچه بشيني و بش بگي استاد...
آخه اون چه جوري روش ميشه سر كلاس به من نگاه كنه...
عجيبه...
اين آقا يه زماني سال پاييني خودمون بوده...

دوشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۲


ما هم بلديم مثه بعضي ها با خواهرزادمون پز بديم...

شنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۲

پنجشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۲

من فكر ميكنم كه يه چيزيم شده...

شنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۲


الکس جووی کارگردان جوان بريتانيائی قصد دارد فيلمی درباره کورش کبير پادشاه امپراتوری ايران و بنيانگذار سلسله هخامنشيان که قلمرو حکومتش از هند تا آسيای صغير و دريای مديترانه گسترده بود، بسازد.
ساخت اين فيلم از پائيز امسال آغاز می شود، و فيلمبرداری آن مدت پنج ماه بطول خواهد انجاميد. بودجه ای که برای ساخت اين فيلم در نظر گرفته شده است چيزی معادل 80 ميليون دلار خواهد بود، که با اين حساب پرخرج ترين فيلم تاريخ سينمای بريتانيا محسوب می شود.
منبع:bbc

سه‌شنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۲

متن زير يه داستان جالبه كه خيلي وقت پيش كه يادم هم نمياد كه از كي شنيدم ولي...
يه روزي به قلعه گرگها خبر ميرسه كه از نزديكي اونها يه گله گوسفند داره رد ميشه.
رييس گرگها دستور ميده كه همه برن واسه شكار، فقط يه گرگ پير مي مونه كه ميره پيش رييس و ميگه: من توان دنبال گوسفند دويدن و ندارم ونمي تونم با اينا برم. رييس ميگه تو برو پشت اون تپه و منتظر باش تا يكي رد بشه و تو هم بخورش...
گرگ پير همين كارو ميكنه و مدتي منتظر ميمونه تا اينكه ميبينه يه چيزي داره رد ميشه.
پيش خودش هر چي فكر ميكنه نمي فهمه كه انسانه يا چيز ديگه...
بر ميگرده پيش رييس و براش ماجرا رو تعريف ميكنه....
رييس از مشخصات اون طرف ميپرسه...
گرگ پير ميگه: شبيه انسان بود ولي چيزي به دور سرش پيچيده بود...
رييس ازش ميپرسه: خورديش يا نه؟
گرگ پير ميگه: نه
رييس ميگه: كار خوبي كردي
اون يه آخوند بوده، اگه مي خورديش از فردا بالاي منبرشون ميگفتن كه گوشت گرگ حلاله و ديگه حتي يه گرگ هم روي زمين نمي موند...

یکشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۲

too sine in dele man dare atish migire...

دوشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۲


ميگن چوب خدا صدا نداره، ولي داره جناب سردبير
اينم عاقبت دودره بازيه...
مجله زنان فردا توقيف شد

یکشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۲


ما قديما به اينا مي گفتيم اسنيك مولك...

یکشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۲

اين و ببينيد
جالبه!

تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندانزده از دست تو افتاد به خاك


و تو رفتي و هنوز
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا باغچه خانه ما سيب نداشت

شنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۲

و بدترين هاش خداحافظي و جدايي...

جمعه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۲

زندگي و مرگ بهترين نعمتايي هستند كه خداوند به بندگانش داده...

سه‌شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۲


ار مانا نيستاني

جمعه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۲


مرگ كاوه گلستان را به جامعه خبرنگاران وعكاسان خبري تسليت مي گويم.
اينجا مي تونييد چندتا از عكساشو ببينيد.

جمعه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۲

من،
با خودم هم، درددل نمي كردم!
ولي حالا،
كسي را مي شناسم كه با او حرف دل مي زنم...
رو به سويي مي ايستم،
قامت مي گيرم،
و سجده مي گذارم...
من سجده ام را بر سجاده كسي مي گذارم،
كه دوستش دارم


پنجشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۲



تولد آشوزرتشت بزرگ، پيام آور آيين راستي و خرد مبارك

يسنا، هات28
در ستايش دستها
اين نخستين نماز آفرينش نيست،
آرامشي را در انديشه ام
كه از راستي و روشنايي
روايت كند.
و اين كه اي ارديبهشت سرود ساز!
خشنودي خرد را بر اين برهنگان تشنه بباران،
كه يكسره چشمپاي روزان و روندگانند،
اينان
خداوند گارند.

چهارشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۲

اخبار جنگ در شمال عراق از زبان حسن سربخشيان

آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند
آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند؟؟

سه‌شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۱

از اينکه يه مدتي نبودم ببخشيد
چاپ دو خبر نامه(طلق معمول) ويک مجله (زنان فردا)که به اونايي که طرفدار موسيقي هستن پيشنهاد ميکنم بخرنش، يه کتاب و کاتالوگ و کارت پستال سر آدمو اينقدر گرم ميکنه که وقتي صفحه mail رو باز کني يه دفعه 353 نامه برات بياد
ما که آخرش نفهميديم کار خوبه يا بد...

جمعه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۱


به ياد استاد غلامحسين بنان
امروز سالگردش بود
هفده سال پيش -بيمارستان ايرانمهر-8/12/1364
خدايش بيامرزدش

پنجشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۱

بدون شرح...

شرحش از خودتون...


برق و بي برقي
اديسون با اختراع برق غير از اينکه چراغ ها رو روشن کرد و شهر ها رو نوراني، يه کار مهمتر هم کرد اونم آلودگي صوتي بود نه اشتباه نکنيد منظورم از سر و صدا فقط مصنو عي نيست(يعني صداي ضبط و ...) بلکه سر و صداي مردمه..
و...
نمي ذونم چرا وقتي برق قطع ميشه همه جا ساکت ميشه و همه کمتر حرف ميزنن!!!
مخصوصا اگه جايي که باشين نور کافي هم نداشته باشه...
همه به جاي اينکه حرف بزنن، اون موقع ها بيشتر فکر مي کنن، خيلي چيزا مياد تو ذهنشون و...
تازه اون موقع بعضي ها مث من به اين فکر مي کنن که وقتي برق قطع ميشه، چرا بيشتر فکر مي کنيم..؟

سه‌شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۱

خيلي بده که کسي ندونه:
که به خدا چي بايد بگه؟
که چي ازش بخواد و ...
...
اللهم اني نشرت عهدک و کتابک
اللهم فاجعل نظري فيه عباده
و قرائتي فيه فکرا
و فکري فيه اعتبارا
...

یکشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۱

اي کاش فرصتي بود، حتي براي يک بار
با تو نفس کشيدن ،ميشد دوباره تکرار
اي کاش ميشد امروز، در چشم تو غزل خواند
بار دگر تورا ديد، نام تورا عشق خواند

اي کاش زندگي رو، از هم نمي گرفتيم
از زنده مردن خويش، ماتم نمي گرفتيم
هر گز نگو که اين درد، تقدير ناگذير است
ديروزمان که مرده، فردايمان چه دير است
...
...
بس کن نزن تبر را، بر شاخه ام که خستم
اين زخم اولين بود، يا زخم آخرين است

چهارشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۱

يسنا، هات28
بر بد کنش ستيزي نمي رود
مگر که تو
خويشتنت را به ستايش و راستي برآوري
و بگذر از آناني
که به سنگسارت
هزار دست فرازنده مي لرزانند.
اما
اي آني که به دانش از سر ستيزه مي آيي!
مردمان مرا
به هيچ پچپچه اي پريشان نخواهي ديد.

دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۱

عجب دنيايي است اينجا
تا حالا اينقدر ابرهارو نزديک به زمين نديده بودم
انگار که لاي همون ابرا هستي...
گاهي اوقات کوير هم عالمي داره
...
با تموم اين زيبائي ها...
کاش اينجا، اونجا بود
يا اونجا، اينجا بود
يا من اونجا بودم...

سه‌شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۱

گوهر خود را هويدا کن کمال اين است و بس
خويش را در خويش پيدا کن کمال اين است و بس

مي بينم که جنگ مي خواد راه بيفته
من که يه چند روزي غايبم
ملت مقابل مي تونن سوء استفاده کنن...!!!
تا برگرديم و ...

یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۱


به نظر شما اين چشما به کجا خيره شدن؟؟

شنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۱


ما که نفهميديم کنسرت بود يا معرف خونه، يعني اومده بود يه چيزايي رو به خورد ملت بده، مث معرفي يه سري جوجه خواننده که نون به هم غرض مي دادن...
اين کنسرت اگه تو بندرعباس اجرا مي شد بيشتر بيننده ها حال مي کردند
همه اينا به علاوه ( به قول ناصر اضاف) اينکه صداي سالن هم خيلي توپ بود (اونم تو ايران!!!!!!!!!!!!!!)
اينا همه انتقادات من بود ولي يه چيزاي خوبيم بود که نظر آدمو به خودش جلب کنه اونم آهنگاي جديدش بود که اگه قبل از کنسرت يه دفعه آلبوم بوي شرجي و گوش کرده باشيد بهتر مي فهميد چي بوده...
نازتکه... نقش جمال(مخصوص جواد رضويان و بانو)...و...
از همه اينا که بگذريم اين مي مونه که چرا آهنگ مورد علاقه منو(خدا نگهدار) نخوند...
اون نخوند ما که ميتونيم بنويسيم:
يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بر بخورد، نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد
راهي نروم که بيراه باشد، خطي ننويسم که آزار دهد کسي را
(البته تو کنسرت اينا نيست معمولا چون پرويز پرستويي نيست)
گريه کردم گريه کردم،
اما دردمو نگفتم، تکيه دادم به غرورم، تا ديگه از پا نيفتم
گريه کردم گريه کردم،
چه ترانه بي اثر بود، مث مشت زدن به ديوار
اولين فصل شکستن، آخرين خدانگهدار
من به قله مي رسيدم، اگه هم ترانه بودي
صد تا سد و مي شکستم اگه تو بهانه بودي
اگه هم ترانه بودي اگه تو بهانه بودي
...
...
دست تکون دادن آخر توي اون کوچه خلوت
بغض بي وقفه آواز، گريه هاي بي نهايت
عکس از: روتوش باشي

جمعه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۱

تو سينه اين دل من مي خواد آتيش ميگيره
مونده سر دوراهي چه راهي پيش بگيره
يکي حالا پيدا شده قدر اونو مي دونه
رگ خواب يار منو رقيب من مي دونه
...

پنجشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۱

خدايم،
مرا ببخش،
به خاطر ناديده گرفتنت که از خودخواهي ام بود.
با ذره اي از قدرتت مرا له کردي.
...
فصب عليهم ربک سوط عذاب
ان ربک لبالمرصاد
فاما الانسان اذا ما ابتله ربه فاکرمه و نعمه فيقول ربي اکرمن

سه‌شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۱

زندگي شيرين نيست.
زندگي سرد است، هوا سرد است.
دنياي عجيبي است، عجيب تر از دنيا.
عجيب تر از دنيا، باران است.
اينجا باران هم به شکل برف مي بارد.
باران زني است به نام شيرين که گاه دلش مي گيرد و گريه مي کند.

شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۱

خيلي بده که آدم سهراب رو يادش بره ...
تقديم به همه سهراب خونها بخصوص زياده نويس که ديگه تحويلمون نمي گيره

"آب"
آب را گل نكنيم:
در فرودست انگار،كفتري مي خورد آب.
يا كه در بيشهُ دور ،سيره اي پر ميشويد.
يا در آبادي ،كوزه اي پر مي گردد.

آب را گل نكنيم:
شايد اين آب روان ،ميرود پاي سپيداري،تا فرو شويد اندوه دلي.
دست درويشي شايد ، نان خشكيده فرو برده در آب.

زن زيبايي آمدلب رود،
آب را گل نكنيم:
روي زيبا دو برابر شده است.

چه گوارا اين آب!
جه زلال اين رود!
مردم بالا دست،جه صفايي دارند!
چشمه هاشان جوشان،گاوهاشان شير افشان باد!
من نديدم دهشان،
بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست.
ماهتاب آنجا،مي كند روشن پهناي كلام.
بي گمان در ده بالا دست،چينه ها كوتاه است.
مردمش مي دانند،كه شقايق چه گلي است.
بي گمان آنجا آبي،آبي است.
غنچه اي مي شكفد،اهل ده با خبرند.
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد!
مردمان سر رود،آب را مي فهمند.
گل نكردندش،ما نيز
آب را گل نكنيم.

سهراب سپهري

جمعه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۱

يسنا60
اي اشه بهتر! اي اشه زيباتر!
بشود که به ديدار تو رسيم.
بشود که به تو نزديک شويم
.
بشود که هماره همنشين تو باشيم.
"اشم و هو..."

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۱


ستاره اي بدرخشيد و ماه محفل شد
9131 روز با احتساب کبيسه ش
امشب، شب توست
اميدوارم به سن کلاغ برسي
مي بينم که زبونم بند اومده
خلاصه تولدت مبارک
به خاطر صاحب مجلس عکسو عوض کرديم

فقط برای تورج
معلومه کی گلشو از پنالتی مي زنه
بازو خوبه که بتونه بزنه نه اينکه بزنه به در و ديوار مثه آقای دل پيرو
واسه همين روت نشد امشب online شی
اين لوگو ها هم تقديم به تو تا چشات در بياد



SPEEDMASTER HEIDELBERG 4color
عکس از: روتوش باشي
اينم اونيه که وحيد ميگه من از همسرم (کو؟؟؟!!)بيشتر دوست دارم

البته چيزای ديگه ای هست که بيشتر از اين دوست داشته باشم

اينم از لطف dw (اداره هواشناسی)

بالاخره اين صفحه ما قابل تحمل شد(اگه باشه)
مايا خدا عمرت بده
وحيد تو ديگه کی هستی
پاچه خارتم
روتوش خودت گذاشتی توش...
...
ابتهاج خدا مرگت بده

یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۱

چهره ات شمع فروزان زده را مي ماند...... كاكلت دود پريشان شده را مي ماند
خط سبزي كه برون آمده زان تنگ دهن...... راز از غيب نمايان شده را مي ماند
اشك بر چهره پر گرد و غباري كه مراست...... تخم در خاك پريشان شده را مي ماند
شادي اندك دنيا و غم بسيارش....... برق از ابر نمايان شده را مي ماند
سخن تازه من در قلم از بيم حسود....... در گلو گريه پنهان شده را مي ماند
از خيالات پريشان دل روشن صائب....... آب در ريگ پريشان شده را مي ماند
صائب تبریزی

شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۱

نگذاريم
- عشق را-
مانند مسواک زدن بچه ها
-به ما-
گوشزد کنند...

جمعه، دی ۲۷، ۱۳۸۱

عادات عجيب مردان بزرگ
«شكسپير» شاعر نامدار انگليسي مردن را بر ديدن گربه در خانه خود ترجيح ميداد
«ژان ژاك روسو» فيلسوف بزرگ فرانسه هميشه تصور ميكرد كه شبحي با او همراه است
«الكساندر دوماي بزرگ» داستان سراي معروف فرانسوي عادت داشت كه اشعار خود را روي كاغذ زرد، داستانهاي خويش را بر كاغذ آبي و مقالاتي را كه براي جرايد مينوشت بر كاغذ سرخ بنويسد
«اراسم» نويسنده فرانسوي بقدري از ماهي بدش ميآمد كه از ديدن آن تب ميكرد
«بوريس كارلف» هنرپيشه مشهور هميشه از در ودالاني وارد صحنه نمايشهاي هاليود ميشود كه در فيلم فرانكشتاين شده بود
«چارلي چاپلين» اولين كفش هاي نوك پهن و برجسته را مانند يك نظر قرباني نگاه داشته و در هر فيلمي لااقل يك مرتبه آنرا ميپوشيد
«دوي» شيميدان انگليسي هر وقت به شكار ميرفت لباس سرخ مي پوشيد و هروقت ميخواست به ماهيگيري رود لباس سبز در بر ميكرد و معتقد بود كه با اين ترتيب شكارها و ماهيها از او رم نخواهند كرد.
«كورنليوس و ندربيل» از ميليونرهاي معروف هر شب چهار ظرف نمك،پاي تختخواب خود ميگذاشت و معتقد بود كه بدينوسيله ارواح خبيثه را از خود دور ميكند.

دوشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۱

بچه ها
شوخي شوخي
به قورباغه ها سنگ پرتاب مي کردند و...
قورباغه ها جدي جدي مي مردند.

یکشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۱

«كاروان مرگ»

چوپان زمزمه ميكند
ابر پاره ها ماه را با آغوش يكديگر ميافكنند
آتش نيم افروخته چوپان هر دم رو بخاموشي ميرود
در گوشه دهكده، روح دختركي معصوم بسوي آسمانها در پرواز است آنجا كاروان مرگ رحل اقامت افكنده

گوسفندان در پناه سنگها هراسانند
رودخانه، همآهنگ نغمه خشم آسمان، ميخروشد و ميغرد.
ابر ها دامن دامن هستي خود را به مقدم جوش و خروش آسمان ميريزند. درگوشه دهكده غوغايي برپاست.
آهنگ عزاي ناقوس كلسيا، سكوت مرگبار شب را ميشكافد، آنجا كاروان مرگ رحل اقامت افكنده است.

در دامن خوشيها،كاخهاي مجلل، باغهاي باشكوه، بر دامن مندرس بينوايان و كلبههاي درهم شكسته بيچارگان كاروان مرگ ميگذرد.
آن قافله سالار كه به هر منزلي آشناست و در هر جا ميآرمد كيست؟
مرگ است كه هر دقيقه هزاران مسافر ديار نيستي را به همراه كاروان خود ميبرد.
اقتباس از آثار «پوشكين»

شنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۱

مي دونيد...
چرا درختان ايستاده مي ميرند؟

جمعه، دی ۲۰، ۱۳۸۱

HAPPY BIRTHDAY


عزيزم تولدت مبارك
حالا ديگه مي توني با نور آباژور حال كني...
مي توني عكس عزيزتو قاب كني...
مي توني بازي(game ) كني...
واز همه مهم تر مي تونيcd رايت كني
و بري دوش بگيري كه كيك ها رو پاك كني
و بقيه مي تونن به چيزايي كه ديدن بخندن
بعضي ها هم كه كم ميارن تو رقصيدن
خلاصه بيچاره ...
و فردا به اميد كباب...

پنجشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۱

برويد اي دلتان بي مهر كه......

سه‌شنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۱

چاي+شكلات،سيگار....شام،چاي،سيگار،....وبلاگ،چاي،سيگار....

دوشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۱

انا لله و انا عليه راجعون
نبينم كه سلامت نباشي وحيدم..!
اميدوارم كه خوب شي ولي مث اينكه DW افتاده تو مسير شتره !!!
نميشه كاريش كرد.
خداوند نساء متعلقه را صبر دهد
راستي اگه خبري شد بگو واسه چاپ آگهي رو ما حساب كنن.

چند روزه نوشتنم نميآد.
نمي دونم از چي بنويسم
از كار، زندگي، دوستام،...
واقعا تعطيل شدم
...
فقط
خداوندا شكرت گويم به خاطر ..!
...
مي دونيد! امسال واسه اولين بار خدا رو از ته دل شكر كردم، وقتي تونستم يه بار ديگه...
خيلي باحال بود،
حس عجيبي داشتم و
ديشب دومين بار بود، هم در تمام عمرم و هم امسال.
سال عجيبيه..!
خداي عجيبيه..!
منم عجيب شدم!!!
الهم اشكر...

یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۱

لبخندت را از من مگير
نان را از من بگير، اگر مي خواهي،
هوا را از من بگير،
گل سرخ را از من بگير،
سوسني را مي كاري
آبي را كه به ناگاه
در شادي تو سرريز مي كند
موجي ناگهاني از نقره را
كه در تو مي زايد
از نبردي سخت باز مي گردم
با چشماني خسته
كه دنيا را ديده
بي هيچ دگرگوني
اما خنده ات كه رها مي شود
و پرواز كنان در آسمان مرا مي جويد
تمامي درهاي زندگي را
به رويم مي گشايد
عشق من! خنده تو
در تاريك ترين لحظه ها مي شكفد
و اگر ديدي، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خيابان جاري ست،
بخند، زيرا خنده تو
براي دستان من
شمشيري ساخته
خنده تو، در پائيز
در كنار دريا
موج كف آلودش را
بايد برفرازد،
و در بهاران، عشق من
خنده ات را مي خواهم
چون گلي كه در انتظارش بودم،
گل آبي، گل سرخ
كشورم كه مرا مي خواند
بخند بر شب
بر روز، بر ماه
بخند
بر پيچاپيچ خيابانهاي جزيره،
بر اين پسر بچه كمرو
كه دوستت دارد،
اما آنگاه كه
چشم مي گشايم و مي بندم،
آن گاه كه
پاهايم مي روند و باز مي گردند
نان را، هوا را،
روشني را، بهار را،
از من بگير
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنيا نبندم.
پابلو نرودا

شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۱

چند روزيه که بعضي ها سر کارن
...
زنگها براي که مي زنند

من آن خزان زده برگم
که باغبان طبيعت
برون فکنده ز گلشن
به جرم چهره زردم

جمعه، دی ۱۳، ۱۳۸۱

مي خوام برم يه جا بشينم که خودم هم نباشم
کجا برم؟

پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۱

مهتاب

مي تراود مهتاب
مي درخشد شبتاب،
نيست يكدم شكندخواب به چشم كس و ليك
و غم اين خفته چند
خواب در چشم ترم مي شكند،

نگران با من استاده سحر
صبح مي خواهد از من
كز مبارك دم اوآورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر
در جگر ليكن خاري
از اين ره سفرم مي شكند.
نازك آراي تن ساق گلي
كه به جانش كشتم
و به جان دادمش آب
اي دريغا!به برم مي شكند.

دستها مي سايم
تا دري بگشايم
بر عبث مي پايم
كه به در كس آيد
در و ديوار بهم ريخته شان
بر سرم مي شكند.

مي تراود مهتاب
مي درخشد شبتاب،
مانده پاي آبله از راه دراز

بردم دهكده مرد تنها
كوله بارش بر دوش
دست او بر در،مي گويد با خود:
غم اين خفته چند
خواب در چشم ترم مي شكند.
نيما

چهارشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۱

کجايي اوستا...
چرا مارو تحويل نمي گيري
سري هم به ما بزن
بيا تا بريم کفشامونو واکس بزنيم . تا تو چشات برق کفشاتو ببينم...
دوست دارم چشات هميشه مخملي باشه

به سمت باد كه مي پيچي كلاهت را محكم بگير، شايد فكرهاي تازه ات را طوفان شاخه ها به غارت برند،يا كيف دستي ات كه سرشار از واژه هاي جنون است،پايمال قدمهاي رهگذري گردد كه خود را شتابان در اتوبوسي جامي دهد كه مردمانش با حدقه هاي سنگي به فواره هاي رنگي ميدان شهر چشم دوخته اند و سلامت را نشنيده مي گيرند.
مي داني دنيا آنقدر هم بزرگ نيست كه پر پروانه اي زيبا در دفتر خاطرات كودك همسايه ات مخفي بماند.
قدري صبور باش ،شايد اولين كسي باشي كه رنگين كمان صداي بهار بر صفحه پيشاني ات نقاشي شود.
دنيا را چه ديده اي، شايد روزي دريا به وسعت بي نهايت چشمانت حسودي كند.
وقتي از آسمان آبي پوش ستاره ها بر سرزمين طوفان زده روياهايم نازل شدي،چشم هايت جه خوب مي باريد و من چه مبهوت به زلالي اشكهايت خيره شدم تا شايد سرچشمه آن آبشار زلال را در عمق چشمان دريائي ات جستجو كنم، مي خواستم قباي ژنده خاطرات روزهاي بي تو را در نهر ديدگانت رها كنم.
افسوس كه توقفت بالاي سرزمين تشنه خوابهايم به درازا نكشيد.